در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد!چه جای نگرانیست
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتشِ افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
فاضل نظری
شب آرامی بود
می
روم در ایوان،
تا بپرسم از خود
زندگی
یعنی چه؟
مادرم
سینی چایی در دست
گل
لبخندی چید،
هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد،
آمد آنجا
لب
پاشویه نشست
پدرم
دفتر شعری آورد،
تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند،
و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با
خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما
جاریست
زندگی
فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود
دنیا جاریست
زندگی
، آبتنی کردنِ در این رود است
وقت
رفتن به همان عریانی؛
که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما
در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی،
وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید
این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله ی
گرمی امّید تو را، خواهد کشت
زندگی
درکِ همین اکنون است
زندگی
شوق رسیدن به همان فردایی
است،
که نخواهد آمد
تو نه
در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف
امروز، پر از بودن توست
شاید
این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین
فرصت همراهیِ با، امّید است
زندگی
یاد غریبی است که در سینه ی خاک
به جا
می ماند
زندگی،
سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی،
خاطر دریاییِ یک قطره، در آرامش رود
زندگی،
حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی،
باور دریاست در اندیشه ی ماهی، در تنگ
زندگی،
ترجمه ی روشن خاک است، در آیینه ی عشق
زندگی،
فهمِ نفهمیدن هاست
زندگی،
پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که
این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان،
نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت
بازی این پنجره را دریابیم
در
نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده
از ساحت دل برگیریم
رو به
این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی،
رسم پذیراییِ از تقدیر است
وزن
خوشبختیِ من، وزن رضایتمندی ست
زندگی،
شاید شعر پدرم بود که خواند
چای
مادر، که مرا گرم نمود
نان
خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی
شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی
زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی،
خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی
آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم
می خواهد
قدر
این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری
پــشــتِ پــگـاهِ پـنـجـره مـحـصـور خـانـه ای
خــاتــون قــصــه هــای بــلــنــد شـبـانـه ای
بـــی آفـــتــاب مــی گــذرد روزهــای ســرد
خـالـیـسـت از تـو کوچه پری زاد خانه ای
بـر شـاخه ای که سر کشد از لابلای برف
تــنــهــا تــریــن پــرنــده ی بـی آب و دانـه ای
مغشوش از خیال تو خواب دریچه هاست
گــنـجـشـکِ بـامـداد کـدامـیـن کـرانـه ای؟
روئـیـده بـر لـبـان تـو وحـشی ترین تمشک
از روزگــار گــمــشــده در مـن نـشـانـه ای
روحِ تـو آن پـرنـده کـه مـحفوظ مانده است
از دســتــبــردِ کــودکــیِ مــن بـه لـانـه ای
آنــســوی دره هــای ســکــوتِ صــدای آب
در بــرفــپــوش بــدبــده,تــیــهــو تـرانـه ای
تـــکـــرار از تـــو مــی شــود آواز آبــی ام
بــر آبــگــیــر خــاطــره هــا ســنـگـدانـه ای
وقـتـی سـتـاره بـر سـر پـل تـاب مـی خـورد
تــشــویــش مــاه در ســفــر رودخــانــه ای
تـــصـــویــری ســرشــک روان مــنــی,اگــر
تـــا نـــا کـــجــای دربــدری هــا روانــه ای
از دودمـان شـعـلـه ام اما چه بی تو سرد
در آتـــشــم نــشــانــده هــوای زبــانــه ای
هـر غـنـچـه ای به دیده ی من زخم تازه ای
هــر شـاخـه ای بـه شـانـه ی مـن تـازیـانـه ای
ای شـعـر ،ای گـلـولـه کـه در قـلـب شـیـونی
ایـن خـوشتر از تو بر دلِ سنگش کمانه ای
شیون فومنی
از مــن رمــیــده ای و مــنِ ســاده دل هــنــوز
بــی مــهــری و جــفــای تــو بــاور نــمــی کــنــم
دل را چـنـان به مهر تو بستم که بعد از این
دیـــگـــر هـــوای دلــبــرِ دیــگــر نــمــی کــنــم
رفـــتــیّ و بــا تــو رفــت مــرا شــادی و امــیــد
دیــگــر چــگــونــه عــشــقِ تـو را آرزو کـنـم
دیــگــر چــگــونــه مـسـتـیِ یـک بـوسـه ی تـو را
درایـن سـکـوت تـلـخ و سـیـه جـسـتـجو کنم
یـاد آر آن زن ، آن زن دیـوانـه را کـه خـفـت
یـک شـب بـه روی سینه ی تو مست عشق و ناز
لــرزیــد بــر لــبــان عــطــش کـرده اش هـوس
خـــنـــدیـــد در نــگــاه گــریــزنــده اش نــیــاز
لــبــهــای تــشـنـه اش بـه لـبـت داغ بـوسـه زد
افــســانــه هــای شــوق تــو را گــفــت بـا نـگـاه
پـیـچـیـد هـمـچـو شـاخـه ی پـیـچـک بـه پـیـکرت
آن بــــازوان ســـوخـــتـــه در بـــاغ زرد مـــاه
هـر قـصـه ای که ز عشق خواندی به گوش او
در دل ســپــرد و هـیـچ ز خـاطـر نـبـرده اسـت
دردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفت
آن شـاخـه خشک گشته و آن باغ مرده است
بـــا آنــکــه رفــتــه ای و مــرا بــرده ای ز یــاد
مـی خـواهـمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مــرد ، ای فــریــب مــجــســم بــیـا کـه بـاز
بــر ســیــنــه ی پــر آتــش خــود مــی فــشـارمـت
فروغ فرخزاد
آب از سرم گذشته
اگر چه
از دست و پا زدن نشوم خسته،هیچ گاه
باور کنید
من زنده ام هنوز
من زنده ام
مانند یک درخت تناور که زیر برف
ساکت نشسته است.
چونان پرنده ای که دو بالش،شکسته است
اما
باور کنید
من زنده ام هنوز
کامبیز صدیقی کسمایی
قسمت هایی از یک چارپاره که سروده ی خودم هست رو تقدیم می کنم به روی ماه همتون.
عاشق که می شوی دلت از دست می رود
از خواب و زخم و خاطره لبریز می شوی
همچون چنار های غم انگیز کوچه ها
همسایه ی قدیمی پاییز می شوی
آه ای دل ای دل زخمی صبور باش
اندوه عاشقی که به پایان نمی رسد
سرگرم زخم های خودت باش و دم نزن
این زخم های کهنه به درمان نمی رسد
هر شب به یاد روی تو در خواب های خویش
با گام های خسته سفر می کنم به ماه
زنجیر بی نهایت زلفت مسیر من
جادوی چشمهای سیاهت چراغ راه