از مــن رمــیــده ای و مــنِ ســاده دل هــنــوز
بــی مــهــری و جــفــای تــو بــاور نــمــی کــنــم
دل را چـنـان به مهر تو بستم که بعد از این
دیـــگـــر هـــوای دلــبــرِ دیــگــر نــمــی کــنــم
رفـــتــیّ و بــا تــو رفــت مــرا شــادی و امــیــد
دیــگــر چــگــونــه عــشــقِ تـو را آرزو کـنـم
دیــگــر چــگــونــه مـسـتـیِ یـک بـوسـه ی تـو را
درایـن سـکـوت تـلـخ و سـیـه جـسـتـجو کنم
یـاد آر آن زن ، آن زن دیـوانـه را کـه خـفـت
یـک شـب بـه روی سینه ی تو مست عشق و ناز
لــرزیــد بــر لــبــان عــطــش کـرده اش هـوس
خـــنـــدیـــد در نــگــاه گــریــزنــده اش نــیــاز
لــبــهــای تــشـنـه اش بـه لـبـت داغ بـوسـه زد
افــســانــه هــای شــوق تــو را گــفــت بـا نـگـاه
پـیـچـیـد هـمـچـو شـاخـه ی پـیـچـک بـه پـیـکرت
آن بــــازوان ســـوخـــتـــه در بـــاغ زرد مـــاه
هـر قـصـه ای که ز عشق خواندی به گوش او
در دل ســپــرد و هـیـچ ز خـاطـر نـبـرده اسـت
دردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفت
آن شـاخـه خشک گشته و آن باغ مرده است
بـــا آنــکــه رفــتــه ای و مــرا بــرده ای ز یــاد
مـی خـواهـمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مــرد ، ای فــریــب مــجــســم بــیـا کـه بـاز
بــر ســیــنــه ی پــر آتــش خــود مــی فــشـارمـت
فروغ فرخزاد
قسمت هایی از یک چارپاره که سروده ی خودم هست رو تقدیم می کنم به روی ماه همتون.
عاشق که می شوی دلت از دست می رود
از خواب و زخم و خاطره لبریز می شوی
همچون چنار های غم انگیز کوچه ها
همسایه ی قدیمی پاییز می شوی
آه ای دل ای دل زخمی صبور باش
اندوه عاشقی که به پایان نمی رسد
سرگرم زخم های خودت باش و دم نزن
این زخم های کهنه به درمان نمی رسد
هر شب به یاد روی تو در خواب های خویش
با گام های خسته سفر می کنم به ماه
زنجیر بی نهایت زلفت مسیر من
جادوی چشمهای سیاهت چراغ راه
سفر تو را به سلامت،مرا به من بسپار
مرا به لحظه ی بدرود خویشتن بسپار
غرور شعر مرا پیش پای آتش ریز
به داغگاه دلم حسرت سخن بسپار
مرا که دورترین شاخه ام بهاران را
به خاک فاجعه،عریان و بی کفن بسپار
سرود تلخ مرا ای صلابت تاریخ!
به ذهن نارس این عصر دل شکن بسپار
شبانه کوچ کن از سرزمین لالایی
مرا به خوابگه سرد یاسمن بسپار
چو عطر پونه به دامان آسمان آویز
مرا به غربت پهناور دمن بسپار
دل مرا که پر از نوحه ی پریشانیست
به قمریان جدامانده از چمن بسپار
به کوچه های تهی مانده از ستاره ام هر شام
دوباره مست و غزلخوان و گامزن بسپار
ز خط خاطره ام بگذر ای طلایی رنگ
سفر تو را به سلامت،مرا به من بسپار!
چه گریزیت ز من؟
چه شتابیت به راه؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه؟
مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هرچه از دور نمایانست
شاید آن نقطه ی نورانی
چشم گرگان بیابان است
مِی فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی
او در اینجاست نهان
می درخشد در مِی
گر به هم آویزیم
ما دو سرگشته ی تنها چون موج
به پناهی که تو می جویی،خواهیم رسید
اندر آن لحظه ی جادویی اوج!
فروغ فرخزاد