سلام دوستان .امروز یک شعر از خودم رو در قالب یک تابلوی بسیار زیبا برای شما میذارم.
وه که دامن میکشد آن سرو ناز از من هنوز
ریـخـت خـونـم را و دارد احـتـراز از من هنوز
نـاز بـر مـن کـن کـه نازت میکشم تا زندهام
نـیـم جـانـی هـسـت و مـیآیـد نیاز ازمن هنوز
آنـچـنـان جـانـبـازیـی کـردم بـه راه او که خلق
سـالـهـا بـگـذشـت و مـیگـویند باز از من هنوز
سـوخـتـم صـد بـار پـیـش او سـراپا همچو شمع
پـرسـد اکـنون باعث سوز و گداز از من هنوز
همچو وحشی گه به تیغم مینوازد گه به تیر
مـرحـمـت نـگـرفـتـه بـاز آن دلنواز از من هنوز
وحشی بافقی
به خداحافظیِ تلخ تو سوگند،نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع،ولی لبهایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند،نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس!هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
فاضل نظری
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد!چه جای نگرانیست
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتشِ افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
فاضل نظری
شب آرامی بود
می
روم در ایوان،
تا بپرسم از خود
زندگی
یعنی چه؟
مادرم
سینی چایی در دست
گل
لبخندی چید،
هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد،
آمد آنجا
لب
پاشویه نشست
پدرم
دفتر شعری آورد،
تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند،
و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با
خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما
جاریست
زندگی
فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود
دنیا جاریست
زندگی
، آبتنی کردنِ در این رود است
وقت
رفتن به همان عریانی؛
که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما
در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی،
وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید
این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله ی
گرمی امّید تو را، خواهد کشت
زندگی
درکِ همین اکنون است
زندگی
شوق رسیدن به همان فردایی
است،
که نخواهد آمد
تو نه
در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف
امروز، پر از بودن توست
شاید
این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین
فرصت همراهیِ با، امّید است
زندگی
یاد غریبی است که در سینه ی خاک
به جا
می ماند
زندگی،
سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی،
خاطر دریاییِ یک قطره، در آرامش رود
زندگی،
حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی،
باور دریاست در اندیشه ی ماهی، در تنگ
زندگی،
ترجمه ی روشن خاک است، در آیینه ی عشق
زندگی،
فهمِ نفهمیدن هاست
زندگی،
پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که
این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان،
نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت
بازی این پنجره را دریابیم
در
نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده
از ساحت دل برگیریم
رو به
این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی،
رسم پذیراییِ از تقدیر است
وزن
خوشبختیِ من، وزن رضایتمندی ست
زندگی،
شاید شعر پدرم بود که خواند
چای
مادر، که مرا گرم نمود
نان
خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی
شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی
زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی،
خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی
آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم
می خواهد
قدر
این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری
پــشــتِ پــگـاهِ پـنـجـره مـحـصـور خـانـه ای
خــاتــون قــصــه هــای بــلــنــد شـبـانـه ای
بـــی آفـــتــاب مــی گــذرد روزهــای ســرد
خـالـیـسـت از تـو کوچه پری زاد خانه ای
بـر شـاخه ای که سر کشد از لابلای برف
تــنــهــا تــریــن پــرنــده ی بـی آب و دانـه ای
مغشوش از خیال تو خواب دریچه هاست
گــنـجـشـکِ بـامـداد کـدامـیـن کـرانـه ای؟
روئـیـده بـر لـبـان تـو وحـشی ترین تمشک
از روزگــار گــمــشــده در مـن نـشـانـه ای
روحِ تـو آن پـرنـده کـه مـحفوظ مانده است
از دســتــبــردِ کــودکــیِ مــن بـه لـانـه ای
آنــســوی دره هــای ســکــوتِ صــدای آب
در بــرفــپــوش بــدبــده,تــیــهــو تـرانـه ای
تـــکـــرار از تـــو مــی شــود آواز آبــی ام
بــر آبــگــیــر خــاطــره هــا ســنـگـدانـه ای
وقـتـی سـتـاره بـر سـر پـل تـاب مـی خـورد
تــشــویــش مــاه در ســفــر رودخــانــه ای
تـــصـــویــری ســرشــک روان مــنــی,اگــر
تـــا نـــا کـــجــای دربــدری هــا روانــه ای
از دودمـان شـعـلـه ام اما چه بی تو سرد
در آتـــشــم نــشــانــده هــوای زبــانــه ای
هـر غـنـچـه ای به دیده ی من زخم تازه ای
هــر شـاخـه ای بـه شـانـه ی مـن تـازیـانـه ای
ای شـعـر ،ای گـلـولـه کـه در قـلـب شـیـونی
ایـن خـوشتر از تو بر دلِ سنگش کمانه ای
شیون فومنی