-
بیت های سحر آمیز
دوشنبه 11 آذر 1392 02:37
فریدون مشیری
-
لبخند ماه
یکشنبه 10 آذر 1392 05:53
فریدون مشیری
-
دریچه
یکشنبه 10 آذر 1392 02:36
ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده عمر آینه ی بهشت،اما .... آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است نه مهر فسون،نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد مهدی اخوان ثالث
-
پاییز های بی چمدان
شنبه 9 آذر 1392 03:04
فاضل نظری
-
عشق آمد
پنجشنبه 7 آذر 1392 03:01
عشق آمد و رسم عقل برداشت شوق آمد و بیخ صبر برکند این جور که می بریم تا کی وین صبر که می کنیم تا چند؟
-
نگرانی
چهارشنبه 6 آذر 1392 03:02
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورد!چه جای نگرانیست من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتشِ افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم...
-
زندگی
سهشنبه 5 آذر 1392 14:43
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله ی...
-
سفر رودخانه
دوشنبه 4 آذر 1392 10:39
پــشــتِ پــگـاهِ پـنـجـره مـحـصـور خـانـه ای خــاتــون قــصــه هــای بــلــنــد شـبـانـه ای بـــی آفـــتــاب مــی گــذرد روزهــای ســرد خـالـیـسـت از تـو کوچه پری زاد خانه ای بـر شـاخه ای که سر کشد از لابلای برف تــنــهــا تــریــن پــرنــده ی بـی آب و دانـه ای مغشوش از خیال تو خواب دریچه هاست گــنـجـشـکِ بـامـداد...
-
حسرت
یکشنبه 3 آذر 1392 03:06
از مــن رمــیــده ای و مــنِ ســاده دل هــنــوز بــی مــهــری و جــفــای تــو بــاور نــمــی کــنــم دل را چـنـان به مهر تو بستم که بعد از این دیـــگـــر هـــوای دلــبــرِ دیــگــر نــمــی کــنــم رفـــتــیّ و بــا تــو رفــت مــرا شــادی و امــیــد دیــگــر چــگــونــه عــشــقِ تـو را آرزو کـنـم دیــگــر چــگــونــه...
-
هنوز
شنبه 2 آذر 1392 03:18
آب از سرم گذشته اگر چه از دست و پا زدن نشوم خسته،هیچ گاه باور کنید من زنده ام هنوز من زنده ام مانند یک درخت تناور که زیر برف ساکت نشسته است. چونان پرنده ای که دو بالش،شکسته است اما باور کنید من زنده ام هنوز کامبیز صدیقی کسمایی
-
یک شعر عاشقانه
جمعه 1 آذر 1392 03:16
قسمت هایی از یک چارپاره که سروده ی خودم هست رو تقدیم می کنم به روی ماه همتون. عاشق که می شوی دلت از دست می رود از خواب و زخم و خاطره لبریز می شوی همچون چنار های غم انگیز کوچه ها همسایه ی قدیمی پاییز می شوی آه ای دل ای دل زخمی صبور باش اندوه عاشقی که به پایان نمی رسد سرگرم زخم های خودت باش و دم نزن این زخم های کهنه به...
-
شکار
پنجشنبه 30 آبان 1392 04:17
شلیک یک گلوله و آنگاه از پای ابر یک قطره خون به چهره ی گل ها فرو چکید. کامبیز صدیقی کسمایی
-
شانه های تو(سرود زیبایی)
چهارشنبه 29 آبان 1392 01:58
شانه های تو همچو صخره های سخت و پرغرور موج گیسوان من در این نشیب سینه می کشد چو آبشار نور شانه های تو چون حصار های قلعه ای عظیم رقص رشته های گیسوان من بر آن همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم شانه های تو برج های آهنین جلوه ی شگرف خون و زندگی رنگ آن به رنگ مجمری مسین در سکوت معبد هوس خفته ام کنار پیکر تو بی قرار جای بوسه...
-
نازکانه
سهشنبه 28 آبان 1392 04:07
نمک عشق کجاست؟ زخم برداشت دل از بردن نام چاقو شیون فومنی
-
همیشه دلم شور می زند
دوشنبه 27 آبان 1392 04:02
شعر یه مقدار سنگینه.مواظب باشید!! همیشه دلم شور می زند،همیشه همین اضطراب من ترقّه ی ناگاه می شود که می ترکد روی خواب من چه می شود آیا چه می شود؟به هر کس و هرجا که می رسم همیشه همین پرسشِ من است،نمی رسد اما جواب من مضرّت ذرات را بگو که قدرت تخریب تا کجاست؟ تصور این آخرالزمان،گذشته ز حدِ نصاب من نشانه ی ویرانیِ دو شهر...
-
رخت سفید
یکشنبه 26 آبان 1392 03:04
در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت باور نمی کردم به آسانی دلم رفت از هم سراغش را رفیقان می گرفتند در واشد و آمد به مهمانی دلم رفت رفتم کنارش،صحبتم یادم نیامد پرسید:شعرت را نمی خوانی؟دلم رفت مثل معلم ها به ذوقم آفرین گفت مانند یک طفل دبستانی دلم رفت من از دیار "منزوی" او اهل فردوس یک سیب و یک چاقوی زنجانی،دلم...
-
ناگاه،مرگ
شنبه 25 آبان 1392 03:02
باران تگرگ را می آورد برای تماشای چوب دار وینگونه با شتاب با دنگ دنگ ساعت میدان شهر ما در ساعت چهار ناگاه،مرگ را کامبیز صدیقی کسمایی
-
سفر
جمعه 24 آبان 1392 03:14
سفر تو را به سلامت،مرا به من بسپار مرا به لحظه ی بدرود خویشتن بسپار غرور شعر مرا پیش پای آتش ریز به داغگاه دلم حسرت سخن بسپار مرا که دورترین شاخه ام بهاران را به خاک فاجعه،عریان و بی کفن بسپار سرود تلخ مرا ای صلابت تاریخ! به ذهن نارس این عصر دل شکن بسپار شبانه کوچ کن از سرزمین لالایی مرا به خوابگه سرد یاسمن بسپار چو...
-
که چی؟
پنجشنبه 23 آبان 1392 03:13
که چی؟که بمانم دویست سال،به ظلم و تباهی نظر کنم که هی همه روزم به شب رسد،که هی همه شب را سحر کنم که هی سحر از پشت شیشه ها،دهن کجیِ آفتاب را ببینم و با نفرتی غلیظ،نگاه به روزی دگر کنم نبرده به لب چای تلخ را،دوباره کلنجار پیچ و موج که قصه ی دیوان بلخ را،دوباره مرور از خبر کنم قفس،همه دنیا قفس،قفس،هوای گریزم به سر زند...
-
ظلمت
چهارشنبه 22 آبان 1392 03:04
چه گریزیت ز من؟ چه شتابیت به راه؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟ مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است نه چراغیست در آن پایان هرچه از دور نمایانست شاید آن نقطه ی نورانی چشم گرگان بیابان است مِی فرومانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی او در اینجاست نهان می...
-
جوانی
سهشنبه 21 آبان 1392 03:03
گویی که دود بود،که بس بی قرار بود گویی جرقه بود که بی اعتبار بود گویی جوانی ام یک پاره ابر کوچک ناپایدار بود تا آمدم که بانگ برآرم: "ببار" رفت. یا یک شهاب بود تا آمدم نظاره کنم،از مدار رفت. بگریختی از من چرا جوانیم،آخر چرا چرا؟ در جستجوی تو مویم سفید شد. کامبیز صدیقی کسمایی
-
معرفی مختصر قالب های شعری:قطعه
دوشنبه 13 آبان 1392 16:32
سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردمِ دیده ی روشنایی درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگهِ پارسایی حافظ امروز میخوام قطعه رو بهتر بشناسید. قطعه اون شعری هستش که قافیه هاش در مصرع های زوجش هستن و مصرع های فرد اصلا قافیه ندارن.مثل این شعر : قوّتِ شاعره ی من سَحَر از فَرطِ ملال/// متنفر شده از بنده گریزان می رفت نقش...
-
شروع یک فصل جدید
دوشنبه 13 آبان 1392 00:32
به نام خدای خوبم. امروز بهانه ای شد تا این وبلاگ رو تاسیس کنم.روز قشنگی بود.بارون هم میومد. امید وارم که این وبلاگ شما رو یک کوچه به دنیای شعر و ادب پارسی نزدیکتر کنه. تا به زنجیر سر زلف تو پابست شدم دل یک شهر به حال من دیوانه بسوخت همت شیرازی