جرعه ای از دریای بی نهایت شعر پارسی
جرعه ای از دریای بی نهایت شعر پارسی
که چی؟که بمانم دویست سال،به ظلم و تباهی نظر کنم
که هی همه روزم به شب رسد،که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه ها،دهن کجیِ آفتاب را
ببینم و با نفرتی غلیظ،نگاه به روزی دگر کنم
نبرده به لب چای تلخ را،دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصه ی دیوان بلخ را،دوباره مرور از خبر کنم
قفس،همه دنیا قفس،قفس،هوای گریزم به سر زند
دوباره قبا را به تن کشم،دوباره لچک را به سر کنم
کجا؟به خیابان؟نه؟کجا؟میان فساد و جمود و دود
که در غم هر بود یا نبود،ز دست ستم شکوه سر کنم
اگرچه مرا خوانده اید باز،ولی همه یاران به محنتند
گذارمشان در بلای سخت،که چی؟که نشاطی دگر کنم
که چی؟که پزشکان خوبتان،دوباره مرا چاره ای کنند
خطر کنم و جامه دان به دست،دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود،بیایم و این چشم بی غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر،دوباره به پا شور و شر کنم
ولی نه چنان در غبار برف،فرو شده ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف،سری به سلامت به در کنم
رفیق قدیمم،عزیز من،به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی،روان و تن آسوده تر کنم
اگر به عصب های خشک من،نسیم بهاری گذر کند
به رویش سبز جوانه ها،بود که تنی بارور کنمسیمین بهبهانی