دقایقی با اشعار ناب

جرعه ای از دریای بی نهایت شعر پارسی

دقایقی با اشعار ناب

جرعه ای از دریای بی نهایت شعر پارسی

همیشه دلم شور می زند

شعر یه مقدار سنگینه.مواظب باشید!!

همیشه دلم شور می زند،همیشه همین اضطراب من

ترقّه ی ناگاه می شود که می ترکد روی خواب من


چه می شود آیا چه می شود؟به هر کس و هرجا که می رسم

همیشه همین پرسشِ من است،نمی رسد اما جواب من


مضرّت ذرات را بگو که  قدرت تخریب تا کجاست؟

تصور این آخرالزمان،گذشته ز حدِ نصاب من


نشانه ی ویرانیِ دو شهر به روی دلم مانده چون دو زخم

گواه به جنگ وجنون بس است،همین دل و این التهاب من


گشودن دالان به زیر خاک،کنام و نهانگاه اژدهاست

ز خوفه ی او تیره می شود زمین پر از آفتاب من


خدا اگر ازهسته ی نبات،خرابِ جهان را درست کرد

بشر کند از هسته ی جماد درستِ جهان را خراب من


دو روز دگر عید می رسد بگو که دلم شکوه کم کند

مگر که بنوشند تشنگان ز شعرِ روان تر ز آب من


همیشه دلم شور می زند اگرچه بگوید رفیقِ شوخ

که نغمه ی ماهور بایدش ز چنگ من و از رباب من

سیمین بهبهانی


که چی؟


که چی؟که بمانم دویست سال،به ظلم و تباهی نظر کنم
که هی همه روزم به شب رسد،که هی همه شب را سحر کنم

که هی سحر از پشت شیشه ها،دهن کجیِ آفتاب را
ببینم و با نفرتی غلیظ،نگاه به روزی دگر کنم

نبرده به لب چای تلخ را،دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصه ی دیوان بلخ را،دوباره مرور از خبر کنم

قفس،همه دنیا قفس،قفس،هوای گریزم به سر زند
دوباره قبا را به تن کشم،دوباره لچک را به سر کنم

کجا؟به خیابان؟نه؟کجا؟میان فساد و جمود و دود
که در غم هر بود یا نبود،ز دست ستم شکوه سر کنم

اگرچه مرا خوانده اید باز،ولی همه یاران به محنتند
گذارمشان در بلای سخت،که چی؟که نشاطی دگر کنم

که چی؟که پزشکان خوبتان،دوباره مرا چاره ای کنند
خطر کنم و جامه دان به دست،دوباره هوای سفر کنم

بیایم و این قلب نو شود،بیایم و این چشم بی غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر،دوباره به پا شور و شر کنم

ولی نه چنان در غبار برف،فرو شده ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف،سری به سلامت به در کنم

رفیق قدیمم،عزیز من،به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی،روان و تن آسوده تر کنم

اگر به عصب های خشک من،نسیم بهاری گذر کند
به رویش سبز جوانه ها،بود که تنی بارور کنم
سیمین بهبهانی