سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردمِ دیده ی روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگهِ پارسایی
حافظ
امروز میخوام قطعه رو بهتر بشناسید.
قطعه اون شعری هستش که قافیه هاش در مصرع های زوجش هستن و مصرع های فرد اصلا قافیه ندارن.مثل این شعر:
قوّتِ شاعره ی من سَحَر از فَرطِ ملال/// متنفر شده از بنده گریزان می رفت
نقش خوارزم و خیال لب جیحون می بست///با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت
می شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت///من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت
چون همی گفتمش ای مونس دیرینه ی من///سخت می گفت و دل آزرده و گریان می رفت
گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من///کان شکر لهجه ی خوشخوانِ خوش الحان می رفت
لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت///زانکه کار از نظر رحمت سلطان می رفت
پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان///چه کُنَد سوخته از غایت حرمان می رفت