دقایقی با اشعار ناب

جرعه ای از دریای بی نهایت شعر پارسی

دقایقی با اشعار ناب

جرعه ای از دریای بی نهایت شعر پارسی

سفر رودخانه

 

پــشــتِ پــگـاهِ پـنـجـره مـحـصـور خـانـه ای

خــاتــون قــصــه هــای بــلــنــد شـبـانـه ای


بـــی آفـــتــاب مــی گــذرد روزهــای ســرد

خـالـیـسـت از تـو کوچه پری زاد خانه ای


بـر شـاخه ای که سر کشد از لابلای برف

تــنــهــا تــریــن پــرنــده ی بـی آب و دانـه ای


مغشوش از خیال تو خواب دریچه هاست

گــنـجـشـکِ بـامـداد کـدامـیـن کـرانـه ای؟


روئـیـده بـر لـبـان تـو وحـشی ترین تمشک

از روزگــار گــمــشــده در مـن نـشـانـه ای


روحِ تـو آن پـرنـده کـه مـحفوظ مانده است

از دســتــبــردِ کــودکــیِ مــن بـه لـانـه ای


آنــســوی دره هــای ســکــوتِ صــدای آب

در بــرفــپــوش بــدبــده,تــیــهــو تـرانـه ای


تـــکـــرار از تـــو مــی شــود آواز آبــی ام

بــر آبــگــیــر خــاطــره هــا ســنـگـدانـه ای


وقـتـی سـتـاره بـر سـر پـل تـاب مـی خـورد

تــشــویــش مــاه در ســفــر رودخــانــه ای


تـــصـــویــری ســرشــک روان مــنــی,اگــر

تـــا نـــا کـــجــای دربــدری هــا روانــه ای


از دودمـان شـعـلـه ام اما چه بی تو سرد

در آتـــشــم نــشــانــده هــوای زبــانــه ای


هـر غـنـچـه ای به دیده ی من زخم تازه ای

هــر شـاخـه ای بـه شـانـه ی مـن تـازیـانـه ای


ای شـعـر ،ای گـلـولـه کـه در قـلـب شـیـونی

ایـن خـوشتر از تو بر دلِ سنگش کمانه ای

شیون فومنی

ظلمت

چه گریزیت ز من؟


چه شتابیت به راه؟


به چه خواهی بردن


در شبی این همه تاریک پناه؟


مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج


ای دریغا که ز ما بس دور است


لحظه ها را دریاب


چشم فردا کور است


نه چراغیست در آن پایان

هرچه از دور نمایانست

شاید آن نقطه ی نورانی

چشم گرگان بیابان است


مِی فرومانده به جام


سر به سجاده نهادن تا کی


او در اینجاست نهان


می درخشد در مِی


گر به هم آویزیم


ما دو سرگشته ی تنها چون موج



به پناهی که تو می جویی،خواهیم رسید

اندر آن لحظه ی جادویی اوج!

فروغ فرخزاد